|
|
یادداشت های یکی از مربیان نمایش خلاق
بم، تابستان 84
|
بم با همة خاطراتِ من از نمایش خلاق با بچه ها
و کمک مربی ها گره خورده است.
جادة خشک و سوزانِ بم در روزهای یکشنبه که من و
همراهان را به بم می رساند که خود دنیایی خاطره و سفر در خود
داشت، سفر به کویر، آفتاب و تنهایی و بعدش هم روبرو شدن با
آوارِ خونه ها و ... علیرغم همة حس غم انگیزی که موقع ورود به
بم به من دست می داد یه حسِّ روشن و شادی بخش در من بود که
کسالتِ نگاه کردن به فضای مخروبة بم رو فراموش می کردم ... کار
دستِ جمعی و شادی بخش و خلاقانه با تعدادی از بچه های بمی که
هَر صبح یکشنبه به کانکس یونیسف می آمدند و با هم زندگی را به
صورتی دیگر به نمایش می گذاشتیم، آن ها به قصد زندگی کردن و من
به هدف زندگی را دیدن.
همه چیزش با هم جفت و جور بود، همه با هم بودند
علیرغم همة تفاوت هایی که بین روحیات و احساسات و رفتار بچه ها
بود، اما رفتار من به عنوان مربی رابطة متضاد آن ها را با هم
تبدیل به تفاهم و همکاری می کرد. بسیاری از اوقات که تمرین های
بدنی و حرکت و ترانه خوانی انجام می شد به ندرت اتفاق می افتاد
کسی نتواند خودش را با بقیه هماهنگ کند، این هماهنگی حاصل
رفتار مثبتِ متقابلی بود که من و بچه ها و کمک مربیان با هم
داشتیم.
خیلی موقع ها می شد که بچه ها پیشنهاد می دادند
که چکار کنیم. یکی قصّه تعریف می کرد، یکی اون قصّه رو تکمیل
می کرد، یکی اون قصّه را جور دیگه ای که شنیده بود تعریف می
کرد، حتی پیش می اومد که یک قصّه چند پایان داشت و چند نتیجه
حاصل می شد. البته همة این کار در کنار کار اصلی یعنی نمایشِ
خلاق شکل می گرفت.
• نکتة خیلی جالب و اَثَر بخش در کلیة تمرینات،
تمرینِ ناخودآگاهانة ارتباط کلامی و گفتگو درمورد هر چیزی بود
که مربوط به کار می شد. در بچه ها که در روزهای اول، ارتباطِ
کلامی و حسیِ زیادی با هم نداشتند روحیة ارتباط و نظردهی و
نظرخواهی را تقویت می کرد.
• یه روز قرار شد هر کدام از بچه ها نقش یک
حیوانِ مورد علاقه خود را توضیح دهد مثلاً بودند بچه هایی که
سن وسالشان از بقیه بیشتر بود اما به حیوانات کوچک و ظریف و یا
به حشره های زیبا علاقمند بودند. یکی از بچه ها به پروانه
علاقه داشت و حالات پروانه را تقلید می کرد ... یکی دیگر هم
اُلاغ را دوست داشت هم پلنگ را، ... این تصویر حسیِ متفاوتی که
بچه ها از موجودات گوناگون داشتند پیچیدگیِ شخصیت و نگاهشان به
فضا و زندگی را نشان می داد.
• گاهی اوقات که بعضی از بچه ها به دلایلی در
کلاس حضور نداشتند، این عدم حضور در رفتار بقیة بچه ها کاملاً
مشهود بود و تا پایان کلاس فقدان آن ها احساس می شد. بعضی وقت
ها که کار بر روی یک نمایش یا داستان آغاز می شد، بعضی از بچه
ها می گفتند «اگر فلانی و فلانی آمده بودند، می شد نمایش را
این جوری کار کرد ...»
• بودند بچه هایی که دوست داشتند نمایشِ عروسکی
و کار با عروسک را یاد بگیرند ولی هیچ امکانی نبود اما با
وجودِ آن، این شوق و انگیزه را در جهت استفاده از صورتکِ
مقوایی و نقاشی های دسته جمعی هدایت می کردم.
من به بچه ها کمک می کردم تا آن چه را که
شرایطش فراهم نیست تبدیل کنند به چیزهایی که شرایط و امکان
عملی شدنش در آن لحظه وجود دارد، و بقیه چیزهای غیرضروری به
مرور فراموش می شد...
• خیلی شگفت انگیز بود در جلسات اوّل بعضی از
بچه ها نوع حرف زدن و ارتباط کلامی شان دارای ایرادات زیادی
بود. و حتی لکنت داشتن در بیان بعضی حروف موجب کم کاری و
انزوای آنها در بعضی تمرینات می شد ... بهترین و محرّک ترین
چیز برای از بین بردن این عارضه ها، کاربرد ترانه و اشعار
ریتمیک همراه با ضربِ پاها و دست ها بود که شوق همکاری و
همخوانی را در تمام بچّه ها به گونه ای برابر و متعادل برمی
انگیخت.
• روزی یکی از دخترها قبل از این که وارد کلاس
بشود در بازی بیرون از کلاس پایش زخم شده و دائم گریه می کرد.
احساس کردم که این وضعیت بهترین موقعیتی است برای توجّه عمیق
بقیة بچّه ها به درد و رنج و ناراحتیِ یکی از اعضا ... در
ابتدا هر کس منتظر بود تا من کلاس را شروع کنم و با هم بازی و
شادی را از سر بگیریم ... اما من به طرف آن دختر رفتم ... با
او طوری حرف زدم که عواطف بقیة بچّه ها را تحریک کرد ... همه
به دور او جمع شدیم ... یکی از کمک مربی ها که ارتباط حسیِ
مادرانه ای با آن دختر داشت هم به ما پیوست. بعد از چند لحظه
دختر دیگر گریه نکرد چون همه با او بودند و به او فکر می کردند
... او دیگر ناراحت نبود ... و بعد از این که ما بازی و ترانة
شادی را شروع کردیم به ما پیوست و به کُلی دردش تسکین پیدا
کرده بود ... همه با هم بودند ... .
سعید پورزنگی آبادی
_ _ _
در تابستان سال 84 بر اساس تقسیم بندی، محله
افشارخانه (عربخانه) در مقطع دبیرستان برگزاری دوره اش به من
محول گردید، روزهای سه شنبه به مدت 8 هفته ساعت 5/8 الی 5/10
صبح، این جلسات با حضور دو مربی برگزار می شد.
تجربه بم برای من جذابیت هایی داشت که مهم ترین
آن مکانی بود که در آن تمرین می کردیم: در یک باغ زیر درختان
خرما و پرتقال و علف های نیم متری و گرمای کشنده هوای بم! گرچه
مجموع این عوامل در کیفیت کار تأثیر می گذاشت اما برای هر دو
طرف جذابیت هایی داشت. طبیعت این امکان را به ما داده بود که
قدرت خلاقیتمان را افزایش دهیم، عناصر بی پایان در طبیعت همیشه
امکان خلق یک فضای بدیع و منحصر به فرد را می دهد و ما هم سعی
کردیم نهایت استفاده را از آن بکنیم، براساس آن چه که در کلاس
های آموزشی فرا گرفته بودیم و داشته های قبلی و امکانات موجود،
تمرینات متفاوتی را برگزار می کردیم.
در هر جلسه تمرینات متفاوتی که برگرفته از متد
نمایش خلاق بود برگزار می شد. در بعضی از جلسات تمریناتی که به
پیشنهاد خود بچه ها بود انجام می گرفت و تمرینات پیشنهادی آن
ها منحصر به فرد و جالب بود. اما چیزی که برای آنها جالب بود
همین بکر و نو بودن آن ها بود، مسئله ای که در این بین
خودنمایی می کرد، استعدادها و توانمندی های گسترده ای بود که
پنهان مانده بود و این تمرینات توانسته بود حداقل محملی برای
بروز آن ها باشد. استعدادهایی که اگر به راستی هدایت شود می
تواند در درازمدت در زمینه های گوناگون منشاء ثمرات باشد. بچه
ها که عموماً در سن نوجوانی 16-15 سال بودند، تمایل بسیار
زیادی داشتند در یک روند نمایشی که شکل مشارکتی داشته باشد
فعالیت کنند و در این راستا ترجیح می دهند به صورت ناخودآگاه
تنش ها، استعدادها و کمبودهای خود را در شکل نمایشی متجلی کنند
و آن ها را به یک روند نمایشی نسبت دهند. تجربه ی کسانی که از
یک فاجعه بزرگ انسانی، به جا مانده اند برای هر آموزش گری می
تواند بسیار بااهمیت باشد.
بابک دقیقی
1/3/84
|