|
فرض این طرح این است که « داستان» از قبل تعیین
شده است . « داستان» می تواند قصۀ عامیانه ای آشنا یا جدید، یک
قصۀ جن و پری ، یک واقعۀ سادۀ تاریخی که شاگردان با آن آشنا
هستند، یا داستانی برگرفته از یک فیلم یا کتاب داستان باشد. (
در مورد کتاب های مشمول حق مؤلف در این مورد باید با احتیاط
عمل کرد. عملاً تا وقتی که تماشاگر دعوت می شود و تبلیغی برای
کار صورت نگرفته احتمالاً مشکلی ندارید. بخصوص که این قبیل
کارها در مدارس فوق العاده زیاد اجرا می شود.)
گاهی اوقات این پروژه را با هدایت دانشس آموزان
به خلق داستان های خودشان شروع می کنم ، اما آن کار پروژۀ
دیگری می شود که جای دیگری به آن پرداخته ام. این پروژه فقط در
مورد بازی براساس داستانی است که وجود دارد.
نوشتن نمایشنامه حتی قبل از تمرین چند هفته وقت
می برد ( با هر کلاس یک بار در هفته کار می کنم و همیشه هم
البته کاری که نوشته می شود به اجرا نمی رسد. هر چند چنین کاری
بی نهایت جالب است . کاری که همیشه می کنم این است که در پایان
پروژه نمایشنامه رابه صورت یک متن حرفه ای به شکل مرتب و تایپ
شده ( برای این کار طبعاً به کامپیوتر هم نیاز هست. ) به کلاس
عرضه می کنم و اسم همۀ بچه ها را هم ( نه به شکل عنوان کلی
کلاس فلانی ) در صفحۀ اول در محل نام نویسنده می آورم ( به
نظرم این نکته مهمی است و باعث می شود که همۀ بچه ها مالک کار
باشند واحساس کنند کاری کرده اند آن را به خانه ببرند، نشان
بدهند و نگه دارند و درعین حال به آن ها یاد می دهد که چه طور
باید کار را شکل داد و ویرایش کرد و همین طور عملکرد یک
نمایشنامه را به آنها می آموزد. )
گروهی که نمایشنامه را نوشته به ناچار می خواهد
آن را، حتی اگر شده در کلاس، اجرا کند، اما من بخش زیادی از
وقتم را روی نوشتن می گذارم ، چون نسبت به اجرای نمایش هم
خلاقیت بیشتری در این کار هست و هم گسترۀ بیشتری دارد ( چون
همه نمی توانند نقش اول رابازی کنند.)
در طول این پروژه من از تختۀ سیاه استفاده می
کنم ، گرچه می کوشم کلاس را به تابستان بیندازم تا بتوانم
تصویر کامپیوتر کیفی ام را روی پردۀ بزرگی بیندازم هر دوی این
روشها مناسب است، اما اگر آدم امکان فنی اش را داشته باشد،
استفاده از کامپیوتر هم برای خود آدم و هم برای بچه ها بهتر
است . از نظر بچه ها استفاده از ابزار فنی پروژه را مهم تر و
هیجان انگیزتر می کند در وقت معلم هم صرفه جویی می کند، بخصوص
اگر آدم هر روز با کلاس های متعدد مختلفی درس داشته باشد.
چون نمی توانم مطالب را درس به درس روی تخته
نگهدارم، باید همه چیز را در آخر هر کلاس به شتاب توی
کامپیوترم تایپ کنم ( البته نوشتن روی کاغذ هم خوب است اما من
تایپ کردنم تندتر از نوشتنم است ) که برای بار دیگر بماند. این
کار اغلب آزار دهنده است، چون در مدرسۀ ما در بین کلاس ها
زنگ تفریحی در نظر گرفته نشده ، این است که من معمولاً در
همان لحظه ای که گروهی را ترک می کنم ، با گروه دیگری برای کار
روبرو می شوم. هم چنین ، اگر چه راهی ندارم که واقعاً این
نظریه را آزمایش کنم ، شاگردانم همیشه ، با نوعی شگفتی ، می
گویند که من روی تخته خیلی خیلی تند می نویسم
. اگر این درست
باشدکه من تندتر از بیشتر معلم ها می نویسم، پس در واقع طرح
درسی درست کرده ام که فقط برای خودم جواب داده ، چون می فهمم
که وقتی دارم روی تخته می نویسم، مرتباً این آگاهی سرعتم را
کم می کند. به هر حال، فکر می کنم که این پروژه با تخته خوب
جواب می دهد، اما اگر کامپیوتری هم داشته باشید، جداً پیشنهاد
می کنم که از آن استفاده کنید. به هر تقدیر ، اگر قصد دارید که
بالاخره متن مناسبی ازکار در بیاورید که من دوست دارم این
پروژه با آن پایان بگیرد،همه چیز را درنهایت باید روی کامپیوتر کنید.
گام اول ـ تجزیه و تحلیل : زمانی که با داستان آشنا شدیم ، چند
فهرست را به سرعت روی تخته می نویسیم :
شخصیت های داستان کی هستند؟
محل رویداد کجاست؟
رویدادهای داستان کدامند ؟ ( دراین جا با خلاصۀ
کوتاهی از پیرنگ سر و کار داریم ) دو فهرست اولی ساده هستند،
اما سومي نیاز به توضیحاتی دارد
. مثلاً از کلاس اولی ها همین
طور نمی شود پرسید « رویدادهای داستان کدامند؟ » حتی اگر چیزی
هم تحویلتان بدهند، روایت نکته های پیرنگ نیست. من با این حرف
شروع می کنم که « اولین رویداد این داستان چیست؟ » وآن رامی
نویسم : خوک ماده به بچه هایش می گوید که باید بیرون بروند «
خب حالا رویداد بعدی چیست؟ » حالا جواب های مختلفی می دهند
بعضی می گویند « آنها نمی خواهند بروند»(که خیلی خاص است و
درواقع بخشی از رویداد است) . سعی می کنم به همۀ جواب ها توجه
وعلاقه نشان دهم، و در همان حال با ملایمت آنها را راهنمایی
کنم که با پاسخ ها به نتایج درست برسند ( طبیعتاً تعدادی پاسخ
درست وجود دارد یکی ممکن است این باشد که « تولۀ اول خانه ای از
پوشال می سازد.») می کوشم در مورد چگونگی پیرنگ نظر خاصی
نداشته باشم. در این مثال بستگی به این دارد که رویداد بعدی
ساختن دومین خانه باشد، یا خراب کردن اولی. اما اصلی را که من
در نظر می گیرم این است که این واقعیت که یک « پاسخ درست »
وجود ندارد، به این معنی نیست که همۀ پاسخ ها درست است.
اگر در کلاس به طور دسته جمعی موافقت کردیم که
داستان بخصوصی را کار کنیم ، دیگر نباید به کسی فرصت مخالفت
بدهیم. مطلب این است که می خواهیم از یک داستان، نمایشنامه ای
بسازیم. پس وقتی بر سرجزییات به عنوان کلاس موافقت کردیم، دیگر
اجازۀ تغییر آن جزئیات را نمی دهم
. این کار ممکن است سخت گیری
به نظر بیاید و بعضی مربیان با آن موافق نباشند، اما من
دریافته ام که مهم این است که وقتی آدم قصد دارد به نتیجۀ
موفقیت آمیز برسد، هم چنان به پیش برود (بخصوص اگر نمایشنامه
ای می نویسیم که طبق برنامه قرار است آن را اجرا کنیم). اگر
اعمال نظر نکنم بچه ها به جای پیش رفتن در باتلاق از نو فکر
کردن و از نو عمل کردن می مانند.
به هر حال، من هرگز تمایلی را کوجک نمی شمارم و
این مسئله مهمی است. سعی می کنم مثلاً بگویم « تو می توانی
صورت دیگری از داستان را این طور بنویسی و نظرت را پیش ببری ،
چون نظر خوبیه.ولی خب ما روی این صورت داستان توافق نکردیم» و
به آن ارزش بدهم.
گام اول معمولاً یک زنگ کلاس را می گیرم و حاصل
آن صورتی از شخصیت ها، صورتی از محل رویداد ها ( این یکی همیشه
لازم نیست ) و طرح خام پیرنگ است. از همه مهمتر این که همۀ
کلاس دربارۀ رویدادهای داستان فکر کرده اند، کاری که قبلاً
هرگز نکرده بودند.
گام دوم ـ بداهه سازی : هر بار فقط با یکی از
عناصری که در طرحمان داریم کار می کنیم .من معمولاً ـ اما نه
لزوماً ـ با اولی شروع می کنم روی تخته می نویسم. « صحنۀ اول :
حیوان ماده به سه توله اش می گوید که آن ها باید از پیش او
بروند. » بعد به تعدادی که لازم است از بچه ها انتخاب می کنم (
در این مورد چهارنفر) و از آنها می خواهم که صحنه را بازی
کنند. ممکن است این کار را بارها با گروه های مختلف انجام دهم و
سعی کنم هر چه بیشتر بچه ها را وارد کار کنم.
نکتۀ مهم : بزرگترین مشکلی که در این مرحله
دارم این است که بچه ها فکر کنند که وقتی از آن ها می خواهند
شخصیت خاصی را در یک بداهه سازی « بازی» کنند، یعنی این که در
اجرا هم همان شخصیت را بازی خواهند کرد. مجبورم مرتباً به کلاس
یادآوری کنم که ما داریم نمایشنامهرا می نویسیم و کاری با
اجرای این نمایشنامه درنهایت نداریم. نمی دانم که آیا همه این
مشکل را دارند یا نه ، اما بهترین راه این است که از همان اول
کار این تفکر را ریشه کن کنیم .
همان طور که گروه ها کارشان را اجرا می کنند،
همۀ کلاس در اصلاح پیرنگ شرکت می کنند. (در آغاز احتمالاً صحنۀ
خیلی کوتاهي
داریدکه در آن حیوان به سه توله اش می گوید « شما دیگه باید
بروید بیرون !» و آن ها هم فقط می ایستند و نگاه می کنند.) من
گروه را با سؤال هایی مثل « فقط می خواهد با همین یک جمله آن
هارا بیرون کند؟ » ، « حالا فکر می کنید آن سه توله چه احساسی
دارند؟ »، « آیا فکر می کنید که آنها هم باید چیزی بگویند؟ »
روبرو مي کنم . در صورت امکان دوست دارم به بچه هایی که بازی نمی
کنند با این سؤال ها اولین تلنگررا بزنم. مطلوب این است بچه
هایی که نشسته اند ، خودشان بازیگران راهدایت کنند.
ذکر این نکته مهم است که گرچه دیالوگ مطمئناً
حاصل این مرحله است، هنوز آن رانمی نویسم. در این مرحله نکته
های برجستۀ طرح مشخص می شوند. و درپایان این مطالب روی تخته
نوشته شده :
صحنۀ اول : مادر به سه توله اش می گوید که باید
بیرون بروند او سه تا توله را نشانده است به آن ها می گوید که
حالا دیگر بزرگ شده اند وباید از پیش او بروند
.توله های اول و
دوم به تلخي شکایت می کنند، اما او در تصمیم خود راسخ است. تولۀ
سوم اعتماد به نفس دارد. سه توله بیرون می روند تا برای خودشان
خانه بسازند این روند را برای هر رویدادی که در طرح هست ،
تکرار می کنم. اگرداستان طولانی باشد ، ممکن است کار چندهفته
طول بکشد.
گام سوم ـ دیالوگ
: قبل از شروع این مرحله می کوشم آمادگی زیادی
ایجاد کنم. در صورت امکان دوست دارم متن « دستنوشته » رابرای بچه
ها تکثیر کنم . این دستنوشته درست مثل یک متن اجرایی حرفه ای
است، جز این که دیالوگ و دستور صحنه ها نوشته
نشده است. هرجا
که فکر می کنم باید دیالوگ داشته باشد،
فقط می نویسم «دیالوگ» .
دستور صحنه ها را هم من می نویسم ، اما سعی می کنم زبان
استفاده شده در طرح گروهیمان را منعکس کنم.بخشی از متن مثال ما
احتمالاً این است:
کلاس نمایشنامه نویسی خانم ...
کارِ و ... و .... و .... و .... ( اسم بچه هایی که نمایشنامه
را می نویسند)
اشخاص بازی :
مادر توله ها
تولۀ اول
تولۀ دوم
تولۀ سوم
گرگ بدگنده
صحنۀ اول
( جنگل، داخل لانه
، خوک ماده سه توله اش را دور هم جمع کرده
است. آن ها نشسته اند و به حرف های او گوش می دهند. او قصددارد
به آن هابگوید که دیگر وقت آن رسیده که پی کار خودشان بروند.
)
دیالوگ
(دوتا از توله ها واقعاً نمی خواهند بروند)
دیالوگ
( سه توله لانه را برای همیشه ترک می کنند.)
صحنۀ دوم
(....)
این نمایشنامه هنوزعنوانی ندارد. چون معمولاً
به بچه ها می گویم بهتر است عنوان را در پایان انتخاب کنند،
چون در آن صورت آدم دقیقاً می داندکه چه اسمی می خواهد ، دلیل
نوشتن دستور صحنه ها بعداً مشخص خواهد شد.
دستنوشته ها را پخش می کنم و آن ها را با هم می
خوانیم . من توضیح می دهم که منظور از دیالوگ چیست؟ این مرحله
ای است که بسته به پیچیدگی های بچه ها کم و بیش کار می برد (
اگر آن ها درکلاس های بالا باشند، واقعاً نیاز به توضیح
نیست) .هم چنین در این مرحله از فرصت استفاده می کنم تا مطمئن
شوم که در نام نمایشنامه نویسان اشتباهی نشود یا نامی از قلم
نیفتد . به این ترتیب وقتی کارمان تمام شد ، می توانم نسخۀ کامل
را به بچه ها هدیه کنم.یک بار دیگر صحنه ها را یکی یکی بررسی
می کنیم .
هر وقت به دیالوگ می رسیم، همه نظر می دهند که
چه کسی حرف می زند و چه چیزی را دقیقاً باید بگوید من خیلی کم
و تا جایی که لازم است، هدایتشان می کنم. همۀ گفتگو ها روی
تخته نوشته می شوند. و وقتی پرداختشان می کنیم ، تغییر می
کنند یا تنظیم می شوند. اگربا صحنه ای روبرو باشیم که نوشتنش
کار مشکلی باشد، می توانیم از چند نفر بخواهیم که آن را بازی
کنند و بکوشند که سخنان مشکل را بگویند
تا ببینیم آیا آن هارا
می پسندیم یا نه ؟
همیشه وقتی صحنه ای را تمام می کنیم ، به چند
تا از بچه ها می گویم که آن را بازی کنند ( البته به شکل نمایش
خوانی و خودم هم دستور صحنه ای را بلند می خوانم) تا مطمئن
شویم که خطوط نوشته شده در متن کار آیی دارند و به قدرکافی
روان هستند . همیشه باز هم باید کمی کار را پرداخت کرد . با
همۀ صحنه ها همین کار را می کنیم ممکن است این کار چند هفته طول
بکشد بعد عنوانی هم روی کار می گذاریم.
دستور صحنه ها / راوی ها
چیزی که احتمالاً به آن توجه کرده ایم ، این
است که این نمایشنامۀ نمونۀ ما فقط پنج نقش داشت. چون تعداد
شخصیت بیشتری نداشت و اضافه کردن نقش هایی به اندازۀ تعداد بچه
های کلاس ـ که همه بازی کنند ـ کاری تحمیلی است این مسأله
لزوماً مایۀ ناراحتی من نیست، چون نکته در این است که این
تمرین در واقع کار خلاقۀ نوشتن نمایشنامه است . اگر پروژه به
اجرای عمومی نرسد، می توانم بارها نقش ها را با همۀ بچه ها کار
کنم تا هر کس فرصتی داشته باشد. واقعیت این است که حتی همان
نمایشنامه هایی هم که برای هر کس نقشی دارند، یکی دو نقش
بزرگتر و تعدادی نقش کمتر دارند
. براستی راهی برای پرهیز از این
مسأله نیست که بعضی بچه ها بیشتر از سایرین روی صحنه نباشند.
خوبی این پروژه این است که حتی بچه هایی که نقش بزرگی ندارند
می توانند از مشارکتشان به شایستگی احساس غرور کنند، چون آنها
نمایشنامه رانوشته اند. وقتی آن ها می شنوند که بچۀ دیگری سخنی
را که آن ها نوشته اند اجرا می کند، دچار چنان هیجانی می شوند
که انگار خودشان دارند سخن کس دیگری را اجرا می کنند.
به هر حال، من بارها درموقعیتی قرار گرفته ام
که لازم شده هر خط گفتگو رابه یکی بدهم
. دراجرا های عمومی وقتی
تماشاگر مخلوطی است از بچه های کلاس و والدین آن ها این کار یک
ضرورت سیاستمدارانه است. من اغلب این مشکل را با خلق تعداد
زیادی راوی حل می کنم .اگر نمایشنامه را بچه های کلاس ننوشته
باشند، در این مورد دشواری بیشتری دارم . ولی من دریافته ام که
چون همه خود راصاحب پروژه می دانند، تقریباً هیچ وقت مشکل جدی
پیدا نمی کنم . ( هم چنین البته من از هر فرصتی در تمرین
يا
اجرا استفاده می کنم به بچه ها نقش های بی کلام بدهم .یا در
صحنه آرایی و غیره آن ها را به کار می گیرم . اما این مطلب
البته مربوط به اجراست. )
حالا شمامی دانید که چرا دستور صحنه های بالا
نوشته می شوند. این کار باعث می شود که راحت تر به صورت روایت
در آیند. معمولاً تنها کاری که باید بکنم این است که زمان حال
را به گذشته تغییر دهم ( طبیعتاً می توانستم آن ها را از همان
اول این طور بنویسم، اما وقتی آنها دستور صحنه باشند، بهتر است
به همین صورت نوشته شوند.)
یک تولۀ ناقلا
نوشتۀ تامی هیل فیگر، دونس بری، فریدل کروجرو...
اشخاص بازی :
مادر توله ها
تولۀ اول
تولۀ دوم
تولۀ سوم
گرگ بد گنده
صحنۀ اول
(جنگل ، داخل لانه، خوک ماده سه توله اش رادور
هم جمع کرده ، آنها نشسته اند وبه حرف های او گوش می دهند. )
قصه گوی اول : یک روز مادر توله ها سه بچه اش را جمع کرد.
قصه گوی دوم : او می خواست به آنها بگوید که دیگر وقت آن رسیده
که لانه را ترک و پی کار خود بروند
مادر : خب پسرا، شما می دونین که حالا دیگه بزرگ شده این دیگه
وقتشه که پی کار خودتون برین و بایدهر کدوم برای خودتون خونه
ای بسازین ( دو تا از توله های واقعاً نمی خواهند بروند.)
قصه گوی سوم : دو تا از توله ها واقعاً نمی خواستند بروند.
تولۀ اول : ما نمی خواهیم برویم !
تولۀ دوم : ها ، مامان، حالا حتماً باید بریم؟
قصه گوی چهارم : اما تولۀ سوم درک می کرد
تولۀ سوم : حق با مامانه بچه ها، بیاین بریم!
( سه توله برای همیشه خانه را ترک می کنند.)
صحنۀ دوم
(...)
|