|
این درس ساده را برای دانش آموزان کلاس چهارمم که در درس
هایشان به درس « جادۀ اورگون » رسیده اند، طراحی کردم . ظاهراً
آن ها جذب تبلیغات، پوسترها، و شعارهایی شدند که دولت آمریکا
برای ترغیب مردم جهت سفر به غرب انجام می داد. ادعاهایی عجیب و
غریبی مثل نشان دادن حیواناتی که درسته کباب شده بودند وقاشق و
کارد به آن ها زده بودند یا جوجه های سرخ شده ای که آماده
بودند که بیایند توی بشقاب آدم، عجیب آن ها را جلب کرده بود.
من تصمیم گرفتم این تمایل رابا ملاحظات جدی در مورد زبان رسانه
ها در جهان امروز ترکیب کنم .
بحث
*تبلیغات چیست؟
*بعضی از نمونه های تبلیغی جادۀ اورگون را نام ببرید.
*آیا فکر می کنید دولت چنین تبلیغاتی به راه انداخت؟
*آیا فکر میکنید تبلیغات دروغ است؟
این سؤال بحث بسیار جالبی راه انداخت. دربارۀ
مفهوم اغراق صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که خطی هست که
وقتی از آن می گذریم، اغراق آشکارا به چشم می اید و این دیگر
دروغ نیست. ( از هیچ کس واقعاً انتظار نمی رفت باور کند که
سنگفرش پیاده رو ها از طلاست، این یک استعاره بود.) اما به این
نتیجه هم رسیدیم که تبليغاتچی اغلب مقاصد پنهانی دارد. و
لزوماً راستگو یا قابل اعتماد نیست.
*بسیاری از تبلیغات در قالب پوستر، مطالب
روزنامه و شایعه صورت گرفت. چرا از تلویزیون استفاده نکردند؟
* اگر تلویزیون اختراع شده بود، فکر می کنید
دولت برای ترغیب مردم به مهاجرت به اورگون از آن استفاده می
کرد؟ چرا؟
در این جا بحث زنده و مفیدی از نظر تعلیم و
تربیت در مورد خوبی ها و خطرات آگهی های تلویزیونی ، دربارۀ
مردمی که هر چیزی را که توی تلویزیون می بینند باور می کنند و
دربارۀ این که چرا این فکر خیلی خوبی نیست، داشتیم.به این
نتیجه رسیدیم که تبلیغات چی ها اگر تلویزیون داشتند، مطمئناً
از آن هم استفاده می کردند و بعضی از بچه ها به نمونه هایی از
تبلیغات تلویزیون این دوره اشاره کردند.
عمل : کلاس را به گروه های کوچک سه چهار نفره
تقسیم کردم . هر گروه مستقلاً یکی از آگهی های تجاری تلویزیون
را دربارۀ دلخواه بودن سفر به اورگون کار کردند. آن ها اجازه
داشتند که از اشیاء موجود در اتاق به عنوان رابط ها و دستگاه
تلویزیون وغیره استفاده کنند. پس از وقت مناسب هر تمرین هر
گروه آگهی خودش را برای جمع اجرا کرد و ما در مورد آن بحث کردم
این که چه تأثیری داشت؟ یا نداشت؟ آیا این آگهی آدم را ترغیب
به رفتن می کرد؟
این درس خیلی بامزه ای بود و ظاهراً بچه ها هم
آن را واقعاً جدی گرفته بودند و از آن چیزهایی یاد گرفتند.
|