|
گفتگو با یدالله آقاعباسی در مورد سابقة نمایش
در کرمان
این از شگفتی های تاریخ کرمانه. البته برای
دوره معاصر وقتی گفتم نزدیک به صد سال تاریخ داریم، دیدم خیلی
ها با تردید نگاه کردند و حداقل شگفت زده شدند. حق هم دارند.
به وضعیت فعلی نگاه می کنند. چند ساله که می خواهیم تئاتری در
خور شأن یک شهر بافرهنگ داشته باشیم و نمی شه؟ شهری که قاعدتاً
باید دویست سال پیش، تا قبل از حملة خانِ خوجة جنایتکار، شهر
بافرهنگی بوده باشه.
من حالا می خواهم چیز دیگری بگویم. ما چندهزار
سال تاریخ نمایش داریم. حداقلش اینه که منابع یونانی و نویسنده
هایی مثل پلوتارک، در فصل مربوط به اسکندر از اجرای نمایش در
کرمان و وجود تماشاخانه در این شهر اسم بردن. بعضی ها گفتن خود
یونانی ها آوردن. بیضایی در این مورد حرف جالبی داره. می گه
چرا نباید فکر کنیم خود ایرانی ها داشتن؟ این چه خود کم بینی
ای هست؟ این خود کم بینی در مورد ما کرمانی ها – به همون دلایل
تاریخی ای که می دونید – مضاعفه. ما بالقوه خیلی چیزها داریم
که متأسفانه به فعل درنمیاد. نمی خوام بگم محیط سترونه، اما
نمی دونم با دم خروس چه کار کنم. وقتی می بینم یکی از بهترین
تعزیه خوان های تکیة دولت کرمانیه، یا وقتی می بینم یکی از
مهمترین و مؤثرترین پایه گذاران تئاتر گیلان – که از افتخارات
تئاتر معاصر ایرانه – شخصی است به اسم «حسن ناصر» که کرمانیه،
از خودم می پرسم آیا این محیط نخبه سوز نیست؟ چرا هر کی از این
جا می ره میدان عمل و فعالیت پیدا می کنه؟
خودِ دوستان رشتی ما، کسانی مثل جهانگیر سرتیپ
پور و فرامرز طالبی و دیگران نوشته اند که فعالیت هنری تئاتر
در گیلان تنها به همت یک مرد آغاز شد؛ مردی به اسم «حسن ناصر».
این حسن ناصر گویا رفته خارج درس خوانده و برگشته رفته رشت.
چرا؟ چون محیط پویایی بوده. اون جا مدیر مدرسه می شه، فرانسه
هم می دونسته. حداقل هشت نه تا از نمایشنامه های مولیر را
ترجمه کرده. لابد غیر از کارای دیگه. تئاتر غرب رو هم می
شناخته و از تعدادی هنرمند گیلانی و غیرگیلانی دعوت کرده، گروه
درست کرده که کار کنند. بعضی از اسامی هم هست. مثلاً دایی
نمایشی که اصلاً آذربایجانی است یا میرزا آقای ضیایی، یا شخصی
به اسم یحیی کرمانی (این ها واقعاً باید تحقیق بشه و این کار
جوانان ماست. البته از آن ور بام هم نباید افتاد.) محیط مهمه.
محیطه که به استعداد اجازه بروز می ده. پس من رشتِ آن زمان را
ستایش می کنم که چنین محیط باروری بوده که ناصر ترجیح داده بره
اون جا کار کنه.
به هر حال، در مورد نمایش نظر من اینه که ما
حتماً پرفورمانس های آیینیِ قدرتمندی داشته ایم. خیلی کم،
چیزهایی مثل آیین سده سوزی، تونستن جون به در ببرن و بمونن.
شما به همین آیین نگاه کنید! پرفورمانس بسیار مؤثری است (من
مخصوصاً از واژه پرفورمانس که نوعی نمایش جدید و در عین حال
بسیار قدیمیه استفاده می کنم) حالا گذشته از سرتاسر استان که
در گذشته بسیار پهناورتر از این هم بوده، خود این شهر هم زمینه
های اجرای چنین پرفورمانس هایی را داشته. اسم هایی مثل دامنه
های «شیوشگان» (اطراف گنبد جبلیه) و دامنه های «تندرستان»
(نزدیک قلعة اردشیر) در خاطرة کودکیِ من نوعی طنین آیینی هم
دارند: نوعی تفرجگاه مقدس توی نظرم هست. رو این چیزها کار نشده
و متأسفانه خیلی هاش ناشناخته اشت. مثلاً شیوشگان یعنی چی؟ یا
چرا تندرستان؟ یا مثلاً زمین دق یا کورس، همین جایی که حالا
پادگانه کنار جبلیه، در قدیم زمین مسابقه بود. تخت و صاف بود.
باید سابقة اسب و چوگان و چنین چیزهایی هم داشته باشه.
این ها رو باید پیدا کرد. می دونم که خیلی هایش
از بین رفته. حداقلش اینه که وقتی واقعاً نسل کشی صورت می گیره
(و در مورد کرمان بارها این اتفاق افتاده) فقط آدم ها از بین
نمی رن، بلکه فرهنگ هم با آدم ها از بین می ره. فکر کنید توی
سینه و خاطرة جمعی و حتی حافظة این هم آدم چه چیزهایی از
موسیقی گرفته تا شعر، تا داستان، تا بازی، تا فرهنگ بوده که به
خاک و خاکستر سپرده شده. بی دلیل نیست که حالا مثلاً دو تا تپه
و یک گورستان که کشف می کنند، تمدنی از زیر خاک درمیاد که خط
داره کسی نمی تونه بخونه، نقش داره کسی نمی دونه چیه، وسیلة
بازی داره کسی نمی دونه چه طور بازی ای، کنار هلیل رود رو می
گم، جیرفت.
وقتی آدم می ره اون جا، حس عجیبی داره. یه جور
غریبگی، یه جور گمشدگی. نمی دونم. آدم گریه اش می گیره و در
عین حال یه جور حس سرفرازی و افتخار بهش دست می ده. من فکر می
کنم جوان های اون جا باید برگردن و به خودشون نگاه کنن که
خوشبختانه این روحیه رو تو جیرفت دیدم. باید به خودشون بگن:
خب، اینه، این کار نیاکان ماست. چه تلاشی! چه دست و پنجة
هنرمندی! و بعد کاری بکنن، و همة ما بکنیم که شایستة این
نیاکان باشیم. وقتی می گن تغییر در حال نه فقط آینده که گذشته
رو هم عوض می کنه، یعنی این. خب، شعارهایی این جا و اون جا
بود. مثلاً «مهد تمدن شرق» خب، بسیار خوب، این باید در امروز
ما، در ظاهر ما، در رفتار ما، در ادب ما، در شایستگی ما، در
فرهنگ ما، در خلاقیت ما هم خودش رو نشون بده.
من در همین نقش های نویافتة هلیل رود که دقت
کردم، عناصری از نمایش را دیدم. در یکی از نقش ها که بر ظرف
سنگ صابونی جام مانندی در نهایت زیبایی و ظرافت کنده شده،
پهلوان زیبای برومندی با موهای بلند و پیکری استوار دو تا
یوزپلنگ را از دم گرفته و بلند کرده. انحنای بدن جانوران بسیار
پویا و بقاعده است. انگار یک قهرمان حماسه – کسی مثل گیل گمش –
با دو تا گربه داره بازی می کنه. بسیار نقش معناداری است.
حالتی از پرفورمانس درِش هست. نوعی جلوه گری و نمایش با اعتماد
بنفس طرف القا می شه. حالا این نقش مال پنج هزار سال پیشه.
حداقلش اینه که یک رام کننده رو در حال نمایش به نظر میاره. یا
پهلوانی که داره زور بازوی خودش رو به رخ می کشه. اما من تردید
ندارم که از این حرف ها فراتر می ره و یک اسطوره پشت این نقش
هست.
در مورد آیین های نمایشیِ تحول یافته ای مثل
تعزیه هم ما سوابق و نشانه های زیادی داریم که باید واقعاً
روشون کار بکنیم. اینم کار هر کسی نیست. واقعاً کار عاشقانه می
خواد. ببینید، ما مثلاً در همین کرمانِ تنهاتر، تکیه های زیادی
داریم و داشتیم که متأسفانه خیلی هاشون رو با کج سلیقگی خراب
کرده اند. این ها اگر سوابقشون دربیاد، خیلی چیزها زنده می شه.
مثلاً تکیة بسیار ارزنده ای داریم به اسم تکیة
مدیرالملک. بخشی از این تماشاخانة واقعاً عظیم رفت توی خیابون!
و حالا بعد از سال ها به همت دوستان عزیز ما مرمت شده. اما این
که چه تاریخی داره و چه کارهایی توش شده و امثال این ها، بخش
های زیادیش در تاریکی است. منظورم بخش زندة خاطراته که
متأسفانه نیست یا کمه. البته شاید از خوش اقبالیِ این تکیه بود
که رفت تو خیابون و دست نخورده موند و گرنه تکیه های زیبایی
داشتیم که متولی های بازاری که سلیقه هاشون به قول ما چارلیقه
است، خرابشون کردن. با سقف زدن ها، ساختن قبه بارگاه های بی
ریخت، تجملات بی معنا، زشت و بی ریشه و از این جور کارها این
بناهای شاهکارِ هنری ارزنده فوقش تبدیل شدن به محل برگزاری
مراسم ختم. در حالی که تکیه تماشاخانه است، دور تا دورش غرفه و
جا برای تماشاگران داشته، وسطش جای نمایش بوده. اینا از بین
رفته. حالا میان تو جاهایی که شایستة این کار نیست با میکروفن
و این چیزها تعزیه اجرا می کنن که خب نتیجه معلومه که چی می
شه.
اما تئاتر به سبک اروپایی هم اولین بار – تا
جایی که مدوّنه – نزدیک به صد سال پیش در کرمان به اجرا درآمد
که ماجرای بسیار جالب، آموزنده، عبرت انگیز و دردناکی داره. ما
در کرمان حتی در همین دورة معاصر شخصیت های ارزندة بزرگی
داشتیم و خوشبختانه هنوز هم داریم. یکی از این اشخاص مرحوم علی
اکبر خان صنعتیِ بزرگ بنیان گذار پرورشگاه صنعتی است. (نه این
مرحوم علی اکبر صنعتی هنرمند مجسمه ساز که امسال به رحمت خدا
رفت. این هنرمند ما شاگرد همون پرورشگاه بود و به دلیل علاقه
به صنعتی نام فامیل او را بر خود گذاشت.)
مرحوم صنعتی پسری داشت به اسم عبدالحسین صنعتی
(1313-1352 هجری قمری) که در کرمان به دنیا آمد و در پاریس
درگذشت. او اولین کسی است که در ایران رمان تاریخی نوشته و
اولین رمانش رو هم در سال 1339 هجری قمری یعنی 86 سال پیش در
شهر بمبئی هند به چاپ رسونده. اما صنعتی قبل از رمان،
نمایشنامه نوشته. نوشته اند که مرحوم صنعتی اولین نوشتة خودش،
یعنی همون نمایشنامه را، در شانزده سالگی نوشته. با این حساب
نمایشنامة «نتیجة معاشرت مفتخورالشعرا با لک پلک الملک» نود و
هشت سال پیش نوشته شده. یکی دو سال بعد هم در کرمان اجرا شده
که ماجرا را هم خود صنعتی در کتاب روزگاری که گذشت نوشته که
چطور گروه تعزیه خوان ها را جمع کرده و تمرین کرده و در کافة
نبی خان در بازار یک شب اجرا کرده و روز بعد جلبش کردن و ازش
التزام گرفتن که دیگه از این کارها نکنه و دیگه نمایشنامه
ننویسه و چون نمی تونسته ننویسه، به نوشتن رمان رو آورده و
رمان نویس بزرگی هم در آن روزگار شده. نمایشنامه چیز بدی
نداشته، اما خب، محیط نتونسته تحملش کنه و بزرگان به حاکم
شکایت کردن و زیرآبش رو زدن. وقتی می گم محیط، اینه. خب، اجرا
ادامه پیدا نمی کند. خود صنعتی می گه که من ضعف های کار رو می
دونستم و تصمیم داشتم نمایشنامة بعدی را قوی تر بنویسم. شاید
اگر مانده بود و کار کرده بود و حمایت شده بود، تئاتر ما امروز
وضع دیگری داشت. بخصوص که اندیشه پشت کار بود. سال ها بعد که
دوستان ما دوباره کار را شروع کردند از نمایش های لاله زاری و
تاریخی الهام گرفتن که خب کار انتقادی کجا، کار سرگرم کننده
کجا؟ اما خب، نشد. این هم یکی از تلاش های نافرجام تئاتر بی
پناه و مظلوم معاصر ماست.
صنعتی زاده هم از نظر مالی و هم از حیث اراده، آدم توانایی بود
و توانست درِ دیگری باز کند، اما واقعاً چقدر از آدم ها از
چنین بختی برخوردارند، من نمی دونم.
بولتن روز جهانی تئاتر کرمان، اردیبهشت 1385
|