فصلی از کتاب «بم، مهر بی ریای رودابه» نوشته يدالله آقا عباسي

صدا، صدا، صدا. این آوای گمشده ای که در این سال ها همواره از میان انبوهی از صداها آن را جسته و نیافته ام. گاهی سال ها مجذوب صدایی شده و دروغ آمیخته به آن را درنیافته ام. صدا، صدا، صدا، مثل همان بوسۀ چخوف سال ها مرا از خود برده و خسته تر و فرسوده تر بازآورده است.

نمی دانم چرا دیر به مهدکودک می رسم. جلسه تمام شده و تک و توکی بر جا مانده اند. وارد که می شوم، معلوم است که جمعشان دیگر عمومی نیست. در میان آنها فریبا را تشخیص می دهم. زن جوانی که قبلاً به دلیل کاری که داشت و به نحوی به من مربوط می شد، با او و شوهرش بیشتر آشنا شده بودم. هر دو گرم و مهربان و البته هوشمند و با درایت بودند. حال و هوای کوهستان ها را دارد. عجیب است ولی حسی را در من برمی انگیزد که زیره و آویشن در کوه برمی انگیزند، وقتی از درۀ صعبی بالا می روی.

مرا به دفتر کوچکی می برد که بتوانیم راحت حرف بزنیم و مزاحم خلوت جمع خصوصی زنان جوان مهد کودک هم نباشیم.

ـ من و سیاوش دو کار جداگانه را در بم شروع کرده ایم. او برای کمک به مردم و جلب مشارکت آن ها در سرنوشت خودشان فعالیت می کند و من با دوستانم شاخه ای از دو تشکل غیردولتی را، که در زمینه کودکان و حقوق آنها فعالیت می کنند، روبراه کرده ایم. کمک ها را منتقل می کنیم، مهدکودک راه می اندازیم، مربی تربیت می کنیم. هرچند امکانات مختصری در اختیار داریم، ولی فکر می کنم تاثیر خوبی داشته ایم.

بعد با همان صراحتِ شیرین خود می گوید:
ـ خواستیم ببینیم شما با هنرتان چه کار می توانید برای ما بکنید؟
چه کار می توانم برایشان بکنم؟ چه کار می توانم برای شهری که بخش اعظم دار و ندار خود را از دست داده بکنم؟ برای نیروهایی که در ندانم کاریِ دیگران می سوزند و پژمرده فرو می ریزند، بکنم؟ سال هاست که به جواب این سوال فکر می کنم. چرا من به غوغای فراموشیِ دیگران نپیوستم؟

اولین پاسخی که به نظرم می رسد، چیزی است که قبلاً هم به آن فکر کرده بودم. هم سال ها پیش که با بچه ها کار می کردم و هم در همۀ زمان هایی که تئاتر کار می کردم. فکر می کردم باید راهی پیدا کنم که هنر نمایش را از طریق آن موثرتر و بهتر به کار بگیرم. نمایشی که می تواند جهان را تغییر دهد، ابتدا باید از فرد شروع کند. کاری که این جا نشده و به همین دلیل هم نمایش نهادینه نمی شود. اول چاهش را نکنده اند و دنبال منار رفته اند. منارهای زیبایی هم این جا و آن جا برپا شده، اما خیلی وقت ها بود و نبودشان علی السویه است. وقتی سال ها قبل با بچه ها کار می کردم، هنوز هم پس از سال ها کار تئاتر خبری از نمایش خلاق، به عنوان ابزاری برای تربیت، نداشتم.

می گویم: شما که مرا می شناسید. من در زمینۀ نمایش خلاق و کار با کودکان ...

و می روم به سال های دور. شاید به آخرین روزی که با بچه ها بودم. بعد گرفتار کارهای دیگر شدم، که همه اش با بزرگترها بود و سال ها بچه ها را گم کردم. خودم انتخاب کردم. برای حفظ چیزی ناچار چیزی را از دست می دادم.

آهوی بیابانی داشتیم و رانندۀ باشعور بامزۀ بزرگواری که نیمی از هر ماه را با او در کوره راه ها و جاده ها می کوبیدیم و کتابخانه به کتابخانه می رفتیم. آخرین بار به کتابخانۀ یکی از شهرستان ها رفتم. دم کتابخانه که رسیدیم بچه ها آمدند جلو، کتابدارها هم بودند. به چشم های همه ي آن ها نگاه کردم که روشنی سپیده و شعله نیمروز در آن ها بود.

رفتیم تو. میزهای کوتاه کتابخانۀ کودک را جمع کرده بودند و از آن ها میز بزرگی ساخته بودند.
گفتم: «خب بچه ها، حالا چه کار کنیم؟»
خندیدند، شوخی کردند، بامزگی درآوردند.
گفتم: «اول چی؟»
یکی گفت شعر، یکی گفت داستان، یکی گفت نمایش.
گفتم: «شعرها و داستان هایتان را به من بدهید، این جا نمی شود همه را خواند، می برم، می خوانم و مثل همیشه برایتان می نویسم.»
موافق بودند. قرار شد اول کمی با هم حرف بزنیم، که یک دنیا حرف و سوال داشتند، و بعد نمایش ببینیم.

آن روز از دعوایی که در شهر برپا بود، خودم را کنار کشیده بودم، از خشونت، از خون، از نادانی، از «مهمانخانۀ مهمان کش روزش تاریکی، که به جان هم انداخته بود، چند تن ناهموار، چند تن ناهشیار» و تنگدلی های خودم را با یکی دو ساعت راه به این کتابخانۀ شهرستان برده بودم که در جمع بچه ها مثل گره دستمالی یا بقچه ای که روی آب می گشایند، باز کنم. همیشه وقتی خیلی بچه بودم و گرهی در کارم پیش می آمد، مادرم دستمالی روی سرم می انداخت و آن را به پیرزنی می داد که نظرم را بگیرد. پیرزن با آرنج هایش دستمال را بارها گز می کرد و ورد می خواند و گوشۀ آن را گره می زد. گرهی که حتماً باید روی آب، روی آب روان، باز می شد. همیشه هم یا از مردی نظر خورده بودم، یا از زنی، و یا از زن و مردی.

این آخرین روز دوره ای از زندگی من بود که در چشم بچه ها نگاه می کردم و گره دستمال را در رودخانه های ژرف و توفندۀ آن چشم ها می گشودم. آخرین روز که از شور آنها به شور می آمدم. آخرین روزی که در آن حال و هوا دم می زدم. از آن روز به بعد باد مرا با خود برد و سال ها چون شن ریزه ای بر در و دیوار کوبید.

برگردم، برگردم، برمی گردم و می گویم «سال ها پیش با بچه ها کار می کردم، حالا با مربی ها کار می کنم. کاری که می توانم بکنم این است. کار نمایش خلاق با مربی ها و حداکثر با یک گروه از بچه ها.» بعد برایش توضیح می دهم که نمایش خلاق چگونه نمایشی است.

ـ در نمایش خلاق فرایند کار مهم است، نه حاصل کار. در واقع کسی قصد آماده کردن نمایش و اجرا ندارد، بلکه در این کار تربیت و خلاقیت دست اندرکاران مهم است. نیازی به تماشاگر ندارد. البته اگر در طول کار نمایشی هم آماده شد، چه بهتر!

می گوید عالی است و برای پنجشنبۀ بعد قرار می گذاریم که بچه ها و مربی ها را جمع کنند.

ـ آدرس را به سر نمی برید. رسیدید زنگ بزنید، می آییم جلویتان.
به خانه که می رسم صوفی زاده زنگ می زند. می پرسم «کجایی؟» و پرسیدن ندارد. از تلفن عمومی جلوی خانه اش زنگ می زند. خانه ای که سال به سال ویران تر می شود. او را به مناسبت هایی مثل هم مدرسه گی یا همسایگی از قدیم می شناختم، اما البته ارتباطی نداشتیم. چند سال از من بزرگتر است. شنیده بودم که برای تحصیل تئاتر به اروپا رفته و سال ها در آن جا بوده و بعد برگشته. مصمم شده بودم که او را ببینم. اولین باری که به دیدنش رفتم، تحت تاثیر فقر خود خواسته اش قرار گرفتم؛ تحت تاثیر شور خودویرانگرش. آیا به حقیقتی رسیده بود؟ نمی دانم. چطور آدم می تواند بعد از سال ها زندگی در اروپا به کنج خانۀ پدری برگردد و با فقر یا استغنا ـ یا نمی دانم چه ـ زندگی کند؟

خانه از آن خانه های چهل سال بیش کرمان بود. خانه های قدیمی کرمان البته زیباتر بودند. آن ها عمارت های ایوان داری بودند که بالاتر از سطح زمین و معمولاً رو به حیاطی وسیع و پر درخت باز می شدند. دور تا دور حیاط را انگور می کاشتند و وسط هم حوضی بود سنگی با فواره و پاشویه. گاهی هم دور تا دور حیاط را اتاق می ساختند. اتاق هایی برای زمستان، اتاق هایی برای تابستان، حوض انبار، اتاق های تو در تو، مثل قصه های ایرانی با اندرونی ها و پستوهای متعدد، زیرزمین های وسیع و گاه با حیاط خلوت ها.

اما خانه های جدید کوچک تر و هم کف بودند، حیاط های بزرگ و درختان زیادی نداشتند. گاهی مثل آپارتمان بودند و از دری از داخل عمارت به کوچه داشتند. مثل همین خانه که دیوارهایش برآماسیده و شوره زده بودند. کف راهرو نشست کرده بود و بوی نم و شوره ساختمان را گرفته بود. خانه به حیاط کوچکی باز می شد که کوه قلعه بر آن مشرف بود و یکی دو درخت انجیر خودرو داشت.

در اولین دیدار شک داشت که کسی همین طوری به دیدن کسی برود. خانه نیمه ویران اما تمیز بود این تمیزی بعداً خیلی نپایید. به دیوارها پوسترهایی از تئاترهای اروپا زده بود. بعدها همۀ آن ها را کند. معلوم بود که در اروپا هم دل به کاری نداده و همه چیز را رها کرده. عشق؟ مخدر؟ موسیقی؟ نمی دانم. هرگز هم نخواستم بدانم. به کسی چه؟ به هر حال در غوغای فرنگ گم شده بود. چشم بندی زد ـ که کسی را نبیند؟ ـ و دف پاره ای را به دست گرفت و مرا با خود برد. بس که نیکو و پر احساس زد. نمایش می داد، نمایشی تک نفره، و این زمان بود که کم کم یخ هایش باز می شد. شاید کشف آشنایی دوری باعث این باز شدن بود. نمی دانم شاید علاقۀ مشترک به هنر نمایش. قبل از این دیدار یک بار با یکی از دوستانش که در تئاتر و سینمای کشور آدم مشهوری است به دیدار نمایشی آمد که با گروهی از هنرجویان کار کرده و خودم در آن بازی می کردم. گفت اگر روزی خواستم کار کنم با شما کار می کنم و نمی خواست. از چیزی می گریخت یا از چیزی گریخته بود. شاید از خودش. به درویش مسلکی؟ به فقر خودخواسته؟ به تنبلی موروثی؟ به گریز؟ به مخدر؟ به شعرهای پامنقلی؟ نمی دانم.
می نواخت و می خواند. معلوم بود که موسیقی را کار کرده و ردیف های آوازی را پیش کسی خوانده. یک بار گفت می توانستم به گروه های تئاتری آن جا بپیوندم، اما همه همجنس بازند. همه؟ یک بار گفت فرصتی را از دست دادم. گروتفسکی مرا پذیرفته بود و باید به دعوت او به ایتالیا می رفتم و نرفتم. می توانستم دودلی هایش را درک کنم. می توانستم بهفمم که حالش را نداشته از جایش بلند شود. چه چیزی این همه امید را از آدم می گیرد. کم کم می توانستم بفهمم که تقدیر هم دستاویز خوبی است. می گفت «گروتفسکی هرکسی را نمی پذیرفت حیف! فرصت خوبی بود.» بعد بلافاصله می گفت «چه فایده؟» و عینک سیاهش را می زد و این بار ضرب می زد؛ در نهایت استادی.

چشم هایم را بستم و او را در میدانی در پاریس تصور کردم که گوشۀ میدان نشسته، با چشم بندش و ضرب می زند و سکه ای می گیرد. باید چنین گذرانده باشد.
«گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را، نکته به نکته مو به مو»
بعدها همیشه فکر می کردم که چطور می شود از آن خرابه و تنهایی درآید. نه زمانه قدردان بود و نه خودش حرکتی می کرد. حرکت های جسته و گریخته هم هرگز به سرانجامی نرسید. دنیایی توانایی بود که سال ها راکد مانده بود. من خودش هم مانع بود. نمی دانم، شاید حق داشت. فرانسه را خوب می دانست، اما چندانی با کتاب مانوس نبود. یک بار گفت چرا این همه کاغذ حرام می کنند؟ گر چه به نظر نمی رسید که چندان اهل طبیعت هم باشد. زودرنج و درشت گو بود. برای هر کاری آرمان گرا بود. انتظار داشت همه چیز جفت و جور باشد تا بتواند شروع کند و همه چیز هرگز جفت و جور نیست. گاهی مدت ها از او خبری نبود تا این که من به آن خانه بروم یا او زنگی بزند. بی گمان این تفکر در او قوی بود که قدرش را نشناخته اند و البته نشناخته بودند هم. مگر خودش قدر خودش را شناخته بود؟
«می رود از فراق تو، خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو»
می گویم «چه کار می کنی؟»
ـ هیچی بم بودم.
ـ بم؟
جانم جرقه ای از امید می زند. «چه کار می کردی؟»
ـ همین جوری رفتم. زلزله که شد، رفتم. با یه گروه بلژیکی. مترجم فرانسه.

- چه خوب. همیشه از تاریک ترین نقطۀ سیاهی نوری از امید می تابد و نقطه ای برای شروع هست. «گروه چی؟»

ـ امدادگر بودن. نمی دونی چه هیکلایی داشتن. ده برابر من می خوردن. کارشون هم عالی بود. چند تا زن، چند تا مرد، چند تا سگ. خیلی ها رو از زیر آوار درآوردن. شاید دو هزار نفر. محشر کبرایی بود!

هفتۀ اول زلزله من هم به لطف دوستم علیرضا رفتم. بر تابلو خوابگاه دانشجویان نوشته بود «خوش خلقی زندگی را زیبا می کند.» شهر مردگان. ساکت و زخم خورده. جز بعضی خیابان ها باقی شهر کاملاً ساکت بود. آن ها که مانده بودند، توی چادرها بودند. تک و توکی توی خرابه ها می گشتند. دختر بچه و پسر بچه ای دست یکدیگر را گرفته بودند و با بار غم همۀ دنیا بر روی شانه هایشان از کوره راهی خاکی می رفتند. فقط درخت های نخل استوار مانده بودند، مغرور ایستاده بودند و به آوار خشت و آجر و آهن اطرافشان می نگریستند. گاهی در میان ویرانه ها سرو بلندی هم در آفتاب ایستاده بود. حتی ارگ هم که قرن ها محتشم و استوار بر فراز تپه ایستاده بود، در خود تپیده و تُمبیده بود.
ـ چند روزی همراهشون بودم. نمی دونی چه آدمایی بودن. پر از محبت، قوی. زناشون هم دست کمی از مرداشون نداشتن. یکی هم بود خیلی قشنگ بود. اما یکی دیگه شون بدجنس بود. نمی گذاشت من با او یکی حرف بزنم. مواظب بود.
ـ چرا برگشتی؟
ـ تموم شد. رفتن. همۀ وسایلشون رو هم گذاشتن و رفتن. اصرار هم داشتن که با ما بیا. رفتم. تا دم هواپیما همراهشون بودم. خوب بود. بیکاری؟
ـ چطور؟
ـ هیچی، یه سر بریم هلال احمر.

خوشحالم. آیا می شود زلزله ای در روح همۀ ما رخ دهد؟ می پرسم «هلال احمر چه خبره؟» می گوید: «برای هلال احمر هر روز کمک می رسه. از خارج. کسی رو می خوان که صورت جنس ها رو ترجمه کنه. که محموله ها چی هستن. که بتونن آمار بگیرن. من دیروز رفتم. کلی بارنامه بود. گفتم کار من تنها نیست. تازه من فقط فرانسه بلدم. انگلیسیم خوب نیست. بعدش یاد تو افتادم. اگر کاری نداری یه سر بریم کمکشون کنیم.»
می گویم «باشه» و می رویم.

توی هلال احمر چند نفری این طرف و آن طرف می دوند. چند تا اتوبوس دم در ایستاده. از پله ها بالا می رویم و به سمت راست می چرخیم. باید از راهرویی رد بشویم که یک طرفش مشرف به حیاط است. کالاهای زیادی را گوشه و کنار حیاط وسیع ریخته اند. این جا هم همه این طرف و آن طرف می روند. از این اتاق به اتاق دیگری حواله مان می کنند. در آن جا حداکثر ده بارنامه به دستمان می دهند.

صوفی می گوید: «خیلی بیشتر بود. دیروز یه دسته بود. من گفتم نمی تونم.»

کسی خبر ندارد. دختری که بارنامه ها را آورده می گوید «همین قدر است» صوفی عصبانی است. کاردش بزنی خونش در نمی آید. می گویم «حالا همین ها را بنویسیم. جوش نزن!»

می نشینیم و آمار اقلام را ترجمه می کنیم. چادر، پتو، دارو. گروهی وارد اتاق می شوند. معلوم است کاره ای هستند. از ما که شب و روز خودمان را وقف کرده ایم تشکر می کنند و از خدا می خواهند که به ما توفیق بدهد و بعد به اتاق دیگری می روند. حتی بلند هم نمی شوم، فقط سر می جنبانم. صوفی هنوز توی اتاق ها دنبال باقی بارنامه ها می گردد.

ترجمۀ مدارک که تمام می شود، آن ها را به آن دختر می دهیم. صوفی همچنان مصر است که «یک دسته بارنامه بود دیروز، این هوا» و با دو تا دستش نشان می دهد. بالاخره در اثر این اصرارها به فرودگاه حواله مان می کنند و مشخصات کسی را هم می دهند که آن جاست.
صوفی همچنان پر شور می گوید «برویم.» برمی گردیم و از میان آدم ها و سربازهایی که این طرف و آن طرف می دوند می گذریم. با خودم فکر می کنم بم هم همین خبر بود. همه فقط این طرف و آن طرف می دوند و کاری از پیش نمی رود. مثل ماشینی که هر قسمتش حکم خاصی دارد. کار خاصی می کند. موتوری که همۀ این دویدن ها را یک کاسه کند، ضعیف است. همه آدم های خوبی هستند و می دوند. دلشان می خواهد کاری بکنند. استاندار می دود و در عرض یک ماه به اندازۀ چند سال پیرتر می شود، فرماندار می دود، رئیس می دود، مرئوس می دود و آدم ها همچنان زجر می کشند و آوارها همچنان فرود می آیند.

فرودگاه هم همین خبر است. قسمتی را با صندلی جدا کرده اند و تخت گذاشته اند. مجروحان را از بم با هواپیما می آورند و روی تخت ها می خوابانند. دخترها و پسرهای جوان لباس سفید پوشیده اند و آمادۀ کمک هستند. گروهی تازه رسیده اند. یکی را با برانکارد می آورند. زیر بغل یکی را گرفته اند. سراغ دکتری را می گیریم که در هلال احمر ما را پیش او فرستاده اند. او را نشان می دهند. از بارنامه ها خبری ندارد. حواله به کس دیگری می دهد و دیگری حواله به دیگری. هیچ کس خبر ندارد. در این بلبشو چه کسی به فکر بارنامه هاست؟ سرباز از محوطه بیرونمان می کند. می رویم پشت صندلی ها می ایستیم.

حالت چهرۀ صوفی عجیب به نظر می رسد. او را کنار می کشم و می گویم «ول معطلیم، رفیق. بیا بریم.» تردید دارد، اما می آید. می رویم توی بوفه. چایی می گیرد. می نشینیم و از توی ایوان به آفتاب نگاه می کنیم.



 
 
درباره نمايش خلاق
پروژه های اجرايي
اخبار
عکس
درس های نمايش خلاق
مربيان
کتاب و مقاله
گفتگو
فيلم